خرید بک لینک
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﯾﮑﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ " ﮐﻠﻢ " ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ .ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺮﮔﺶ ﺭﻭ جدا میکنه، ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺯﯾﺮﺵﯾﻪ ﺑﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ هستﻭ ﺯﯾﺮ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﮒ ﯾﻪ ﺑﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ ﻭ … ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :" ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻬﻤﯿﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﮐﺎﺩﻭ ﭘﯿﭽﺶ ﮐﺮﺩﻥ؟ "ﺗﺎ ﺗﻬﺶ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﮔﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﺸﺪﻩ ...ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ زندگی ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻠﻢ ﻫﺴﺘﺶﻣﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻭﺭﻕ می ﺯﻧﻴﻢﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ اون چیزی بود ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪﺩﺭﮐﺶ میکردیم و ازش لذت میبردیم.ﻭ ﭼـﻘـﺪﺭ ﺩﯾـﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿـﻢ ﮐﻪﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧـﻮﺭﺩﯾﻢ همش الکی بود... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 22:42 توسط sahar  | 

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:15

شاید اون کسی که دوربین را اختراع کرد، هیچ وقت نمیدونست عکس ها میتونن چه قدرتی داشته باشند!!! نمیدونست آدم ها میتونن با دیدن عکسها برگردن بهروزهای شیرین کودکی ،به روز خاص و ثانیه به ثانیه اش را مرور کنند... نمیدونست یه روز آدم ها می نشینند پای آلبوم عکس هاشون و تازه می فهمند زمان سریع تر از چیزی که که فکر میکرده گذشته...با یه عکس میشه خونه هایی رو دید که سالها پیش خراب شده!به آدم هایی نگاه کرد که مدت ها است کنار مون نیستند!نمیدونست گاهی نگاه کردن به یک عکس میتونه احساسات قدیمی رو زنده کنهمیتونه باعث خنده و گریشون بشه...آدم هایی که از عکس گرفتن فرار میکنند، همونایی هستند که بهتر از هر کس ازقدرت عکس ها باخبرند؟اونها میدونند عکس توی لحظه ثبت میشه و برای یه عمر خاطره میسازه... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۰ ساعت 23:46 توسط sahar  | 

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:15

فرقی ندارد پشت پنجره آفتاب باشد یا برف.زمستان که می شود،دلت می خواهد انگشت اشاره ات را حبس کنی میان پیچش کاموا.ببافی بی حساب و کتاب، یکی زیر یکی رو، یکی زیر یکی رو... .فرقی ندارد شال گردن یار شود یا دستکشی برای دستهای کوچک بچه ها.دستگیره ای شود آویز شده گوشه ی آشپزخانه یا گلی برای سنجاق سر.دستت به گلوله های کاموا و چشمت به گیرایی رنگهایش گره خورد جانت گرم می شود، مثل آتش زیربخاری. + نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 14:17 توسط sahar  | 

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:15

صفحه بندی